آقاي ,سيواني ,نامه ,سلام ,اسلام ,برادرِ ,آقاي سيواني ,آقاي علاءپور ,سيّد سعيد ,سعيد سيواني ,بوده باشيد ,تشريف آورده بوديد ,مُنجي عالَمِ بشريّت

با تشكّر از خانم ميري كه اين عكس سيّد سعيد سيواني را براي خطّه فريومد / فرومد فرستاده است . 

اين صرفاً يك نامه نيست ، اكنون تاريخ است ، تاريخِ جنگِ يك كشور ، كه جنگجويانش در چه حال و هوايي بودند ؟ چه احساسي داشتند ؟ دغدغه ­شان چه بود ؟

به نظر مي­ رسد آثاري كه مربوط به شهداي جنگ بود ، مقداري جمع ­آوري شد امّا آن گونه كه بايد خاطراتِ رزمندگان دورانِ دفاعِ جنگِ تحميلي ثبت نشده است . يكي از آن آثار همين نامه ­هاست و ديگري كه فكر مي­ كنم در آن مورد كوتاهي يا جفا كرده­ ايم ثبت نكردنِ خاطراتِ پدران و مادراني است كه با اعزامِ فرزندانشان به جبهه ، چشم انتظار مي ­شدند ، و با هر عمليّاتي دلشان عاشورايي مي ­شد كه بر سرِ فرزندشان چه آمده است ؟!

چه شبها كه خوابشان نبُرد ، يا هراسان از خواب پَريدند يا خوابها ديدند ، خوابهايي كه تأويلش شهادت يا جراحت يا اسارت يا ... فرزندشان بود . پدران و مادران روستايي كه با بلند شدنِ صداي هر بلندگويي ، دلشان هُرّي فرو ريخت كه نكند باز كسي شهيد شده است ! امّا صبر كردند ، مادران اگر گاهي گريستند ، پدران امّا گر چه ظاهراً به روي خودشان نمي ­آوردند كوچك ترين خبر ، صبر و طاقت را از آنها مي ­ربود و دست و پايشان را گُم مي ­كردند .

آن روزها كه هميشه خبري در راه بود ، آن روزها كه وقتي دربِ حياط زده مي ­شد ، پدر و مادر صبر و قرارشان نبود و هر دو با هم به سمتِ دربِ حياط مي ­دويدند ! آن روزها كه فرشته ها براي پدران و مادران اجرِ صبر و بُردباري مي ­نوشتند ، روزهايي كه خدا همدمِ پدران و مادران بود . خودِ خدا گفته بود كه با صابران است و پدران و مادران صبر كرده بودند ، صبري جميل !

اين نامه ­اي است از سيّد سعيد سيواني ، جانبازِ هفتاد درصدي جنگ ، از زنجان است ، سال 1363 كه براي آموزشِ نظامي به پادگانِ مالكِ اَشتر رفتيم ، مُربّي تخريب بود ، خنده بر لبانش نبود ، پيشاني ­اش را كمي چُرت مي­ كرد تا اَخمو به نظر آيد . بعد از يك ماهي كه نوبتِ مرخّصي بود ، من و برادرم تعجّب كرده بوديم كه مگر آقاي سيواني خنده هم بَلَد است ؟! تازه فهميديم به خاطرِ اينكه يك وقت بچّه ­ها در تخريب شوخي نكنند ( كه در تخريب اوّلين اشتباه ، آخِرين اشتباه بود ) چقدر اين بندۀ خدا به خودش فشار آورده كه نخندد !

وقتي به كردستان رفتيم ، چند ماهي كه بوديم آقاي سيواني و آقاي علاءپور آمدند و شبي پيشِ بچّه ­ها ماندند ، من و برادرم و حسين توكّلي از بچّه ­هاي ميامي هم موقع برگشت در زنجان پياده شديم ، شبي را پيشِ آقاي علاءپور مانديم ، آقاي سيواني نبود ،

در تابستانِ 1366 هم من از جبهه كه برگشتم در زنجان پياده شدم و آقاي علاءپور را ديدم باز آقاي سيواني نبود ، او اين بار مجروح بود و براي مداوا به انگلستان رفته بود .

تابستانِ 1389 كه در راهِ برگشت از كُردستان به زنجان رفتيم و آقاي علاءپور را ديدم باز آقاي سيواني نبود ، تهران بود .

يك بار هم نامه ­اي نوشتم و كتابِ « به قولِ پرستو » از قيصر امين­ پور را براي آقاي سيواني فرستاده بودم كه آقاي علاءپور به ايشان بدهد .

بسمه تعالي

سلام عليكم

تقديم به برادرِ بزرگوارم جانبِ مهدي ياقوتيان

اوقاتِ خوش آن بود كه با دوست به سر رفت .......... بـاقـي همـه بـي­ حـاصلـي و بـي­ خبـري بود

[ حافظ ، غزل 216 ]

با سلام بر مُنجي عالَمِ بشريّت وليّ عصر آقا امامِ زمان (عج) و با سلام بر نايبِ برحقّ امامِ زمان ، قلبِ تپندۀ اُمّت ، فرماندۀ كُلِّ قوا ، ياورِ مستضعفان ، امامِ اُمّت ، پيرِ جماران ، آيت ­الله العظمي امام خميني .

و با سلام به ارواحِ پُر فتوحِ شهداي اسلام از صدرِ اسلام تا انقلابِ اسلامي ايران بخصوص شهدايِ جنگِ تحميلي عراق عليهِ ايران ، چه در جبهه ­هاي جنوب و يا غربِ كشور به خونِ خويش غلطيدند ( غلتيدند ) و درختِ پُر بارِ اسلام را آبياري كردند .

و درود به خانوادۀ محترمِ شهدا و مفقودين و اُسراء و امّت حزب الله

و با درود و سلام به رزمندگانِ دليرِ اسلام ، اين شيرانِ روز و زاهدانِ شب كه همه روزه در جبهه ­هاي حقّ عليهِ باطل حماسه­ هاي [ يي ] مي ­آفرينند و عَرصه را بر كُفّار تنگ ­تر [ مي ­كنند ] و مي ­روند كه با آخِرين ضربه­ هاي خود اين رژيمِ پوسيدۀ بَعث را و اين گروههاي وابسته را به زباله­ دانِ تاريخ بيندازند و پرچمِ لا اله الّا الله را در كشورِ همسايۀ خود به احتزاز [ اهتزاز ] در آورند . به اميدِ پيروزي كُفرستيزان و نابودي رژيمِ رو به زوالِ بعث .  

عـزيـزان از غـمِ دردِ جُـــدايــي .......... به چشمـانم نمـانده روشنـايي

به درد و غُربت و هجرم گرفتار .......... نه يـار و همـدمـي نه آشنـايي

[ بابا طاهر همداني ]

  با تقديمِ بهترين سلامها به حضورِ برادرِ بزرگوارم ، برادرِ بهتر از جانم ، جانبِ آقاي مهدي ياقوتيان كه اميدوارم كه از اَعماقِ وجود بر مي­ خيزد پذيرا بوده باشيد و از نعمتِ سلامتي برخوردار بوده باشيد و در زيرِ توجّهاتِ حضرتِ بقيّة الله مشغولِ خدمت به اسلام و مسلمين بوده باشيد .

و اگر از احوالاتِ اين جانب حقير و دربندان جويا / خواسته باشيد ، الحمدلله سلامتي برقرار است به جُز دوري از شما تَك­ تَكِ عزيزان كه انشاء الله [ اِن شاءَ الله ] به اميدِ پروردگار آن هم به اين زوديها بر طرف مي ­شود .

باري مهدي جان نامۀ پُر مِهر و محبّت تو به دستم رسيد نمي ­داني كه چقدر خوشحال شدم و از خوشحالي اشك در ديدگانم جمع شد . اين لطف و محبّت شماست كه ما را شرمندۀ خود ساختي و يادي از بندۀ حقير كردي و امّا داخلِ نامه چيزهايي نوشته بودي كه اصلاً با احوالِ اين جانب صِدق نمي ­كرد . اين شماها بوديد كه با رفتارِ خود و با حَرَكاتِ خود به [ ما ] درسِ اخلاص آموختيد و اين شما بوديد شيوۀ برخورد را به ما آموختيد . اين شماها بوديد كه با رفتارِ خود به [ ما ] درسِ زندگي كردن و زيستن را ياد داديد به خدا شرمندۀ شماها هستم . چه بگويم و يا بنويسم كه نمي ­توانم با اين قلمِ ناچيزِ خود آنچه را كه در دلم مي ­گُذرد روي اين كاغذِ ناچيز بياورم و يا در بارۀ آن فكر كنم يا جمله ­اي بنويسم ولي به يك جمله آنچه را در وجودم مي ­گذرد مي ­نويسم و آن اين است : هميشه به يادتان خواهم بود و هرگز از يادم نخواهيد رفت . ديگر از اين نمي ­توان در بارۀ شما عزيزان و در مقابلتان چيزي بگويم كه مي ­ترسم اشتباهي كرده باشم . برادرجان ديگر [ بيش ] از اين اوقاتِ عزيزت را نمي ­گيرم و شما را به خداوندِ منّان مي سپارم .   

و از خداوند سلامتي و طولِ [ عُمر ] امامِ عزيزمان را خواهانم . به اميدِ زيارتِ كربلاي حسيني و آزادي بيت المقدس ، قبلۀ اوّل مسلمين .

از قولِ بنده به تَك­ تَكِ برادران سلام برسان ، مخصوصاً برادرِ عزيزم علي ياقوتيان و احمدلو و رضايي و نادعلي حيدري و بقيّه كه سلامِ آنها را تَك ­تَك نمي ­آورم و اگر آقاي فتوحي را هم ديدي يا تماسّ گرفتي ، سلامِ بنده هم نيز به آن برسان و همان طور ديگر برادران ، برادرِ حسين علاءپور نيز سلام خود را بدين وسيله براي شما عزيزان ارسال مي دارد . بيش از اين ديگر مزاحمِ اوقاتِ عزيزتان را نمي ­گيرم [ نمي ­شوم ] . سلامتي شماها را از خداوندِ متعال خواهانم ، هميشه و همه وقت به يادتان هستم و چشم انتظارِ جوابِ نامه هستم و قولي كه داده بودم ؛ چشم ، يك قطعه عكس هم كه لايقِ شما نيست به حضورتان تقديم مي ­كنم .

به اميدِ زيارتِ كربلا و پيروزي اسلام و طولِ عُمر براي امامِ عزيزمان  

و السّلام عليكم و رحمة الله و بركاته

سيّد سعيد سيواني ـ شنبه 26 / 8 / 1363

چشمت به تیـرم می ­زند ، زُلفت اسیـرم می ­کند

هجـرت زِ بیخـم می ­کَند ای جـان و ای جـانانِ من

با من جفـا تا کی کنی ؟ تَـرکِ وفـا تـا کی کني ؟

این کارها تا کی کنی ؟ ای جـان و ای جانانِ من

یک بـار هم مهـر و وفـا ، یک چنـد هم تَـرکِ جفـا

گو کرده باشی یک خطا ! ای جان و ای جانانِ من

[ فيضِ كاشاني ـ غزل 769 ]

و نيز علاقه به شعر داري ، چند بيت شعر از شيخِ بهايي عليه الرّحمة تقديم مي ­دارم . 

 

اين نامه را آقاي سيواني از انگلستان برايم فرستاده بود .

هُوَ الرّؤف

منم از دردِ دوري در شكايت .......... زِ بختِ تيرۀ خود در حكايت

سَلامٌ عَلَيكم بما صَبَرتُم ـ بعد از سلام و اظهارِ ارادت و برادري به خدمتِ آن سَروَر ، اميد است كه حالتان در تمامي امور خوب بوده باشد و زندگاني را با تندرستي و سربلندي و شادكامي به پيش ببريد و اگر از راهِ ذرّه ­پَروري احوالي از اينجانب خواسته باشيد بايد به عرضِ شريف برسانم كه بحمد لله و المنّة خوب هستم و ما هم مانندِ تمامي برادرانِ دلسوخته به دعاگويي اسلامِ عزيز مشغول بوده و اميد به فرداي روشن داريم كه انشاالله [ ان شاء الله ] عزّت اسلام و مسلمين در تماميِ اَبعاد به كمالِ خود برسد كه شاهدِ ظهورِ با عظمتِ مُنجي عالَمِ بشريّت باشيم .

امّا گزارشي از ايّام جُدايي بدين شرح است كه هميشه دلمان هواي شما برادرِ مخلص به انقلاب و اسلام را مي­ كند و ليكن فاصله­ اي بينِ ما و شما هست . هر چند به قولِ معروف « از دل به دل راه دارد » ولي ديدارِ يار ، يك چيزِ ديگري است .    

مهدي جان دوست ندارم با كلمات بازي كنم و راستش را هم اگر بخواهي بَلَد نيستم . در زندگاني هيچ وقت به خوشحالي آن روز نبودم كه موقعي چشمم به نامه و دستخطِّ شما افتاد و نمي ­داني كه چقدر خوشحال شدم . راستش باور نمي ­كردم . خيلي به خودم فشار آوردم ، اوّل فكر مي ­كردم در رؤياست . همۀ اينها خيلي برايم عجيب بود نامه از مهدي ؟! بله ! جاي تعجّب بود . چه شده يادي از ما كرده ­اند ؟! ماجرا بر مي­ گردد به سه سالِ گذشته ، بعدِ سه سال يادي از فُقرا مي ­كنيد ؟! نمي­ خواهم پشيمانت كنم و دوست ندارم ناراحتت كنم ولي خواستم حرفِ دلم را بزنم چون خودت خواسته بوديد . بگذريم . از چه بگويم ؟ خودم ماتم بُرده ! چه دارم بگَم ! و شايد طرفِ مقابل شماييد زبانم بند آمده ! خيلي دوست داشتم موقعي كه تشريف آورده بوديد زيارتان ( زيارتتان ) كنم ولي متأسّفانه بنده نبودم .

خيلي متشكّر از شما كه زحمت كشيده و تشريف آورده بوديد . اميدوارم اگر عُمري باقي ماند خدمتِ شما برسم ولي فعلاً نيز چند مدّتي در اينجا ماندگارم . اميدوارم اين مكاتبه قطع نشود تا بهتر بتوانيم دردِ دل كنيم . از قولِ بنده برادرِ بسيار عزيزمان و برادرِ بزرگمان جنابِ علي آقا گُل سلام برسان . مخصوصاً‌ به والدينِ محترمِ خويش و همچُنين به برادر فتوحي اگر دسترسي داشتي و اميدوارم مرا حلال كني و ببخشيد.

در ديــده بـه جـاي خـواب ، آب است مرا

زيــرا كـه بـه ديـدنـت شتـــاب است مرا

گـوينـد كـه : بخـواب تـا به خـوابش بيني

  اي بي ­خبران چه جاي خواب است مرا ؟!

سيّد سعيد سيواني ـ 1 / 6 / 1366

 

منبع اصلی مطلب : خطّه فریومد/ فرومد (تاریخی،علمی،فرهنگی)
برچسب ها : آقاي ,سيواني ,نامه ,سلام ,اسلام ,برادرِ ,آقاي سيواني ,آقاي علاءپور ,سيّد سعيد ,سعيد سيواني ,بوده باشيد ,تشريف آورده بوديد ,مُنجي عالَمِ بشريّت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : نامه اي از دوران جنگ 1